X
تبلیغات
قصه های من و مادرم

سلام دوستان من: به خانه دل نوشته های من و مامانم خوش آمدید. من فاطمه هستم. هشت سال دارم. دوتا برادر بزرگتر دارم و بابایی که جانباز هشت سال دفاع مقدس است. و هفتاد درصد جانباز است. من و مامانم و برادرانم خیلی بابا را دوست داریم. به او افتخار می کنیم. اما من و مامانم تصمیم گرفتیم تا از این راه با کسانی آشنا شویم که مثل ما در خونه خودشون همراه جانباز های مهربان زندگی می کنند و دنیایی حرف برای گفتن و درد دل دارند . گاهی خسته هستند و گاهی پر انرژی. گاهی شاد هستند و گاهی ... بقیه رو خودتون بگید . حتما خیلی حرف برای گفتن داریم .

سلام مادر

خوب هستي؟ آخه چرا اينقدر نگرانم مي كني ؟ بخدا من بيشتر نگران تو هستم تا خودم ، بابا چطوره؟ داروهايي كه فرستادم استفاده كرد؟ بگو حتما قبل از استفاده با دكتر مشورت كنه. اين پيام چيه فرستادي؟ كي همچين حرفي زده؟ موضوعي بود تمام شد رفت. آخه به كي قسم بخورم كه اون كبودي چشم هام بخاطر باز شدن در كابينت آشپز خونه بود . خوب اتفاقه ديگه ، حالا تقصير منه كه همون دقيقه گلدون بالاي كابينت هم افتاد روي دماغم؟...  آخه چرا از كاه، كوه مي سازي. نگار احمق به جاي اينكه عكس هاي اينترنت رو جستجو كنه بهتر به درس و مشق هاش برسه. باور كن اون عكس مونتاژ شده، من اصلا بيمارستان نرفتم كه روي تخت بستري شده باشم. بهتر بود خودت از اول مي پرسيدي تا بگم. اگه  مي دونستم يه موضوع كوچك قراره اينجوري باشه به نگار هم نمي گفتم.

خوب راستش اينجا يك كمي به حجاب حساس هستن. روز هاي اول هم به من گفته بودن. ولي من هم گفتم همه جا، روز هاي اول گير مي دن، بعدش عادي مي شه. خوب يه چند روزي هم تلفني مزاحم من  مي شدن. دوباره فكر هاي عجق وجق نكني. تا مي ديدم مزاحم هستن به جون بابا قطع مي كردم. يكي دوبار هم گفتم  برایم درد سر مي شه. حالا براي گول زدن هم كه شده مثل بقيه همكلاسي ها رعايت كنم. ولي خوب، ديدم كار يكي دو روز كه نيست. بقول بابا، رفتاري كه با شيرمادر تو تن آدم بره با جان كندن از تن آدم در مياد. گفتم اينجا دانشگاهه خير سرشون. بايد به درس و تحقيق برسن . به اون ها چه ربطي داره من چه طوري مي گردم ، با كي مي گردم. اگه وكيل وصي مي خواستم شوهر مي كردم. بخدا مامان همه كساني هم كه گير  مي دن خودشون از همه منحرف ترن. شب تا صبح گوشه و كنار خواب گاه هزار و يك كثافت كاري مي كنن بعد صبح ميان جلو دانشگاه به چند نفر مثل من گير مي دن. اون روز هم خيلي ساده پوشيده بودم رفتم تو سالن دانشگاه يكي از همون كثافت هاي منحرف خودش رو كوبوند بغلم. فهميدم باز گير دادن به حجاب و از اين حرف ها. خواستم راهم رو بگيرم و بي سر و صدا بگذرم ولي وقتي شناختمش نتونستم خودم رو كنترل كنم. با سيلي خوابوندم توي گوشش. آخه مامان نمي دوني كه، بخدا اون عوضي رو مي شناختم. شیطان منحرفی بود كه دومي نداشت. خواست دوباره به من حمله كنه كه چند تا از دوستام دورم رو گرفتن و اون كثافت هم رفت. همين ... تو رو خدا اين ديگه نگراني داره، كي به نگار گفته كه درگيري شده؟ كي گفته بعد از دانشگاه ريختن و من و زدن. خوب درسته دانشگاه روي من و چند نفر ديگه که مقیم هستیم بخاطر حجاب مشگل دارن. اما موضوع حجاب همچين حاد هم نيست كه بخاطرش بزن و بكش باشه. ايران هميشه همين جور بوده از بچه گيم يك كلاغ و چل كلاغ مي كردن. نگار هم كه استاد اين كارهاست.

خوب البته اگه دروغ نگفته باشم غروب آن روز همون يارو با چند نفر از هم پالكي هاش سر راهم را گرفتن، ولي اين ربطي نداشت به اينكه نتونستم تا چند روز با شما تلفني صحبت كنم. الان هم حالم خوبه. ولي كاشكي به نصيحت هاتون گوش مي كردم كاش همون ايران مي رفتم دانشگاه ، نمي دونم شايد هم داره تصميمم عوض مي شه، فكر ميكنم دوري شما و بابا رو نمي تونم تحمل كنم. اگر نمي گي از دانشگاه اخراجم كردن و مثل نگار قصه بافي نمي كني بايد بگويم يك هفته اي هست كه به دانشگاه  نمي رم.     شايد تا ماه ديگه هم آمدم ايران پيش شما. شايد همون رشته دندانپزشكي را رفتم. ولي خوب مي گويم شايد ...

مدتي است كه شب ها نگران هستم ، بخاطر بابا است يا شما ، نمي دانم؟ ...  اما شب ها كابوس مي بينم كه توي زندانم، نه بخاطر روسري يا بخاطر درگيري توي دانشگاه، ولي فكر مي كنم دلم تنگ شده براي اتاقم، كنار نگار. براي ايران، براي حجب و حياي ايراني ... مامان ديگه طاقت ندارم، به نگار بگو ديگه توي سايت   (   www.womenrc.ir/news/43940.htm  ) نره. من   برمي گردم، دعام كنيد زودتر برگردم، دلم براي بابا تنگ شده، نگران من نباشيد من خوبم، من هميشه خوب بودم، هميشه براي شما خوب ميمانم.

فدات شم مامان  جان.

باي

لندن ـ فريبا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:58  توسط قاسمی | 

زهرا کوچولو وقتی توی راهرو مدرسه، چشمش به پوستر رنگی تابلو افتاد شروع کرد به خواندن . وقف، وقف ،وقف .بعد زیر لب در حالی که کیف سنگینش را از دوشش برمیداشت گفت:( وقف یعنی چی ؟)

سر کلاس همه بچه ها به زهرا میخندیدند ومی گفتند:( زهرا همه کتاب هاشو بارکرده اورده مدرسه).اما زهرا فقط فکر میکرد وقف یعنی چی؟.

 خانم معلم که وارد کلاس شد، دید زهرا کیفش پر است.پرسید:( زهرا جان چرا این همه کتاب توی کیفت گذاشتی؟) زهرا گفت :(خانم اجازه وقف یعنی چی؟).

  خانم معلم گفت:( منظورت چیه؟ می پرسم این همه کتاب رو برای چی اوردی مدرسه؟). دوست زهرا گفت :( خانم اجازه، زهرا همه ی  کتاب داستان هاش رو اورده مدرسه  تا بگه که خیلی کتاب داره).زهرا توی دلش گفت:( خوب وقف چیه؟). خانم معلم گفت:( زهرا نباید همه ی کتاب های داستانش رو به مدرسه می اورد ).حالا زهرا  باید بره دفتر مدرسه تا کتاب هاش رو تحویل خانم مدیر بده بعد بیاد سر کلاس بشینه وبه درسهاش گوش کنه) . زهرا درحالی که بازفکر میکرد کیفش را دو دستی  بلند کرد واز کلاس خارج شد وبه طرف دفتر مدرسه رفت.سر راهش باز چشمش به نوشته ی  پوستر افتاد که جشنواره ی ادبی وقف .وقتی وارد دفتر شد خانم مدیر پشت میزش نشسته بود .سلام داد.دید یک پوستر هم داخل دفتر است. چشمش دوباره به نوشته افتاد جشنواره ادبی وقف .خانم مدیر پرسید :(کاری داری زهرا جان؟). او کتابهای داستانش را از توی کیفش دراورد و روی میز گذاشت وگفت :(خانم اجازه این کتابها رو من خوندم، مامانم گفته  میتونم این کتابها رو به  کتابخونه مدرسه هدیه کنم. برام کتابهای جدید میخره تا بخونم.حالا اومدم ،اینها رو هدیه کنم به مدرسه  تا همه ی بچه ها ازشون استفاده کنن). خانم مدیرخندید وگفت:( افرین...دختر خوبم. ساعت بعد توی صف تشویقت می کنیم تا بچه ها هم بدونن اگه هر کس چیزی رو که لازم نداره رو به کسی ببخشه که همه از اون استفاده کنن خدا هم به اون پاداش بزرگی میده). زهرا کوچولوپرسید:( خانم اجازه ...ببخشید وقف یعنی چی؟ همونی که توی اون پوستر نوشته!؟)، خانم مدیر دوباره لبخندی زدو گفت:( حالا برو سر کلاس! ساعت بعد وقتی به بچه ها معرفیت کردم معنی وقف روهم توضیح میدم). زهرا باز به فکر فرو رفت واز دفتر بیرون امد. اما ساعت بعد خانم مدیر توی مدرسه نبود وباز زهرا داشت فکر میکرد وقف یعنی چی؟.

فاطمه حسینی ( رتبه دوم جشنواره وقف )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 10:24  توسط قاسمی | 

نی نی نون برنجی، نی نی نازک نارنجی  ... آروم بگیربچه... این دفعه لگد بزنی به بابات میگما،... دارم خرده شیشه هارو جمع میکنم ،عیب نداره مامانی دوباره عین همین سرویس رو برات میگیرم. چیه خسته شدی ؟ از،خم شدنم! مامان قربونت بره قهر کردی! باشه میتونی آروم بازی کنی تا مامانی هم یه کم استراحت کنه، فقط به کمرم لگد نزن عزیزم باشه!؟ هنوزجای لیوانش درد میکنه ،ااا… اخم نکن دیگه مادر! از دست بابایی در رفت .باشه می خندم اینقدر قلقلک نده کوچولو! ... آخیش ببین نشستم روی تختت، توهم آروم بچرخ تا نفسم بند نیاد...  خوب! فهمیدی که این چیزا دیگه روی منو کم نمی کنه مگه نه؟!...  ای شیطون! مثل بابات خوب مامانو شناختی ها… یه چیزی رو میدونی …باید قوی باشی چون به خیلی چیزها باید عادت کنی… ... آخه زیاد ... می دونی ...

عاشق بابایی باش! من که خیلی دوستش دارم، حتی وقتی که عصبانیه. همیشه برای خرید داروهای خارجیش مشکل دارم اون وقته که تاجور شدن داروهاش سنگ صبورش میشم تا با زبان مشت ولگد هرچی می خواد بگه، وقتی خسته میشه میره توی اتاقش و در رو قفل میکنه، تا نصف شب صدای هواردادش میاد،... خواب کجا بود مادر، آخ،  چقدر محکم لگد زدی آهان… داری از حالا ادای بابا رو در میاری! عیب نداره کیسه بوکس تو هم میشم، ولی قشنگم، تو رو از خدا خواستیم تا د لخوشیمون باشی ، عصای دستی داشته باشیم ... باشه بازی میکنیم! قول میدم! ولی توهم باید قول بدی جدی نباشه، میتونی با بابایی هم، سنگر بازی کنی، اون خیلی دوست داره با دشمن بجنگه مثل همین لیوان که بجای نارنجک به طرفم پرت کرد وخورد به کمرم.

آخ بمیرم الهی ! توهم دردت گرفت ؟! عیبی نداره عادت میکنی ،ازوقتی همه ی دوستاش با لباس خاکی وقرمز رفتند ،اون تنها مونده ،شاید هم میگه که ای کاش این سی درصد روهم میداد تا پیش اونها باشه،...  ای وای… انگار فشارم رفته بالا عزیزم برات خطرناکه،  کاش یکی بود داروها مو می آورد ... حالم خوبه نانازی! حالا دکتر یه چیزی گفته جدی نگیر، حواسم به همه چیز هست ... حالا نمیدونم چطور باید مواظب هردوتون باشم. چند روزی ازصاحب کارم مرخصی گرفتم ،کار تولیدی زیاده باید زود برگردم تا پارچه های مانتویی رو سرو سامان بدیم. خوب چکار کنم مامانی؟! زندگی باید بچرخه دیگه! تازه میخوام همه چیز برات بخرم رنگهاشونم باباجون انتخاب کنه .به نظرت  آابی چطوره؟! قرقرچرخ اذیتت میکنه نه؟! باید برای آمدنت فکری بکنم. راه دوره ومامان بزرگ نمیتونه هر روز بیاد پیشت! بزرگتر که شدی با بابایی بازی میکنی تا مامانی لباسهای خوشگلتو بشوره ،برات به به درست کنه، بعد با، بابایی حمومت میکنیم ،چند تا نی نی هم میندازم توی وان حمامت .. خوشت اومد قشنگم آره؟! ...  

نزن به پهلوم! شاید بگی آدم خود خواهی ام که به خاطر خودم تو رو بدنیا میارم، ولی عروسک مامانی! بهت احتیاج دارم تا بیای و همراهم باشی، زندگیمونو ببینی که ادا نیست، حقیقت تلخیه که باید بخاطر داشتنش مغرور باشیم. همه ی در آمدمون میره برای درمان بابا! با زحمت این زندگی رو به اینجا رسوندیم، با کلی قسط وبدبختی! خوب چاره چیه؟! حقوق بابایی نمیرسه! تو که نمیدونی از کار افتادگی یعنی چی؟! تو سالم بدنیا بیا ودلخوشیمون باش بقیه سختیها رو میشه تحمل کرد . خدای مهربون مارو انتخاب کرده تا بزرگ کردنت رو گردن بگیریم. تو آخرین راه حل خوشحال شدن مایی! وقتی بیای شبها برات قصه میگم، لالایی میخونم، شعر میخونم:( نی نی گل تو باغا، چشمو چراغ بابا، نی نی نون برنجی، نی نی نازک نارنجی ) چیه ذوق کردی گلم؟! ای داد از دست تو، خوب آروم تر پسرم ،می فهمم، نرو طرف کمرم! ...  بیا اینطرف! شیطونی نکن! چیه بازم برات تعریف کنم؟!

 همینطور که زندگیمون با زندگی مردم فرق داره! عوضش کلی هم ماجرا داره! تازه می بینی که خدای مهربون به آدمایی مثل ما نزدیکتره. یه وقت نگی تنهایی ها؟! ... منم همیشه مواظب هر دوتاتونم فسقلی من! ... راستی! ریخت و پاشهای بابایی بسه، تو قول بده اتاقت رو مرتب نگه داری باشه مادر؟! اگه بچه ی خوبی باشی برات به به میخرم ،تازه! بابا و مامان بزرگ هم خیلی دوست دارن.

 چند وقت پیش با مامان بزرگ و خاله رفته بودیم برات جی جی بخریم، وقتی بر میگشتم همسایمون رو دیدم، حال تو روپرسید، بعد گفت:( باباش چطوره؟) گفتم:( الحمد لله، مثل ابر بهاره!) چشم و ابرویی نازک کرد که:( خدا به دور! از ماهم که سالمتره! بهتونم که خوب میرسن! چند تا خورده آهن و سنگ ریزه بعد از این همه سال دیگه اینقدر ادا نداره که!)، چشمام تر شد و گلوم از فشار راه نداشت، خداحافظی نکرده چرخیدم طرف خونه، ... خیالم راحته که وقتی شیر کوچولوم بیاد حرفهای خاله زنک ها جمع میشه، در رو که باز کردم صدای هوارداد بابا خونه رو گرفته بود، رفتم تو، دیدم نصف اثاثیه ی خونه رو خرد کرده، دیدی مامانی! که نگران تو بودم،؟ نکنه یه وقت بترسی شنگول من! بغضم شکست ،چادرمو مچاله کردم بغلم، از دیواری که تکیه داده بودم سر خوردم پایین، خوب کیف کردی ناقلا نه؟! فکر کردی سرسره ست ؟! صورتمو پیچوندم  توی چادر و های های زار زدم، میدونم شنیدی! فهمیدم که فهمیده بودی !چون چرخهای محکمی میزدی.

 فدات شم مادر که ازحالا اینطوری غم مامانو میفهمی! اینو هم فهمیدی که دلم بخاطر وسایل شکسته نشکسته، الهی بمیرم برات که دل کوچیکت میگیره عزیزم، بازم قلقلک میدی ؟! هروقت غصه دارم شوخیت میگیره ها ! ای کلک وقتی بیای وخودت ببینی که دنیا چه خبره حسابی غیرتت گل میکنه، خوب معلومه  یه خوشگل  ناز که  توی خونه باشه دیگه کسی جرات نمیکنه  مامانی رو اذیت کنه، اون روز هم توی داروخونه بودم آقاهه ازپشت  شیشه اسم بابایی رو صداکرد، کپی کارت ونسخه رو که دادم نگاهی انداخت و پرسید:( باهاش چه نسبتی دارید ؟)، گفتم که بابای تویه، وقتی که داروهای ایرانیشو رایگان حساب کرد ،مشتریها مثل طلبکارها نگام میکردند، چندتاشون سرهاشون خم شد در گوش هم. گفتم:( این هم از شانس ماست)، اصلا مهم نیست حبه ی نباتم! قلب مامان قاطی کرده تو دیگه نرو طرفش کار دستمون میدی ها، نباید اذیتش کنی، میخواد حالا حالاها برای تو و باباجون گرمپ گرمپ کنه و تالاپ تلوپ بزنه، حالا بگو! آفرین کاکل زری من ... آره درست میگی بازم بگو گرمپ گرمپ ،تالاپ تالوپ، بذار از روی تختت پا شم به کارام برسم. آره این یکی صدای قلب کوچولوی خودته عزیزم اونم میگه گرمپ گرومپ، تالاپ تلوپ .آخ پام چی بود؟...  نمیتونم بلند شم مامانی! چه خونی؟! این تیکه شیشه کجا بود؟ ای خدا چه شکم دردی!...  تو چطوری مامانی!؟ کمکم کن پاشم،...  چرا تکون نمیخوری عزیزم؟ کمکم کن بلند شم، خواهش میکنم کمکم کنید ،نشون بده که سالمی! تکونی بخور!... خدایا کمک، کمکم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:38  توسط قاسمی |